تبليغاتX
سرگیجه
یادداشت هایی برای خود


پیدایش آثار نمایشی در یونان، قدمتی طولانی دارد و جایگاه اصلی را در آن، ابتدا داستان‌های حماسی و سپس اشعار تغزلی («ایلیاد»، «اودیسه»، آثار شاعران غزل‌سرای قرن ششم قبل از میلاد) به خود اختصاص می‌دهد.
ظهور آثار نمایشی و تئاتر یونان، با بازی‌های آیینی ارتباط دارد. این بازی‌ها به خدایان زراعت، دمترا، دختر او کورا و دیانیس، اختصاص داشتند و اغلب به درام مذهبی تبدیل شدند.
دیانیس، خدای نیروهای خلّاقه و هنری طبیعت به حساب می‌آمد. بعدها او خدای شراب و سپس خدای شعر و تئاتر شد. سمبل‌های دیانیس گیاهان به‌ویژه تاک بود. اغلب او را به صورت گاو نر یا بز، ترسیم می‌کردند.
در جشن‌هایی که به افتخار دیانیس بر پا می‌شد نه‌تنها سروده‌های مذهبی و رسمی بلکه سرودهای شاد، خوانده می‌شد. افرادی که لباس مبدل به تن می‌کردند و ملتزمان رکاب دیانیس بودند، شادی پر سر و صدایی ترتیب می‌دادند. شرکت‌کنندگان راهپیمایی جشن، صورت خود را به شراب آغشته می‌کردند، ماسک می‌زدند و پوست بز، می‌پوشیدند.
از میان بازی‌ها و سرودهای آیینی جشن‌های دیانیس، سه ژانر درام یونان باستان رشد کردند: تراژدی، کمدی و کمدی هجو. تراژدی جنبه جدی کیش دیانیس را منعکس می‌کرد و کمدی جنبه کارناوالی هجوی آن را. درام هجوی توسط ژانر میانی ارائه می‌شد. بازیگران شاد و پایان خوش جایگاه آن را در جشن‌هایی که به افتخار دیانیس بر پا می‌شدند تعیین می‌کرد؛ نمایش هجوی خاتمه‌ای شد برای نمایش‌های تراژیک.
خود کلمات تراژدی و کمدی می‌توانند چیزهای زیادی از نحوهٔ پیدایش درام یونان، بگویند. «تراژدی» از دو کلمه یونانی تراگوس «بز» و اده «سرود» آمده است به معنی «سرود بزها». این کلمه‌ ما را به سمت هجوهای هم‌سفران دیانیس، سوق می‌دهد، موجودات پاب‍‍ُزی که دلاوری‌ها و رنج‌های خدا را، مدح می‌کردند. کمدی از کلمه کُمس و ادا آمده است. کمس راهپیمایی جمعیت مست با لباس مبدل در جشن‌های روستایی و به افتخار دیانیس است که ضحک و شوخی نثار هم می‌کنند. پس می‌توان گفت کمدی یعنی «سرود عیِِّاشان».
تراژدی یونان، اغلب موضوعات خود را از اساطیری می‌گرفت که برای هر فرد یونانی به‌خوبی معروف بود. نمایشنامه‌نویس با استفاده از لفافهٔ اسطوره‌شناسی در تراژدی، حیات سیاسی اجتماعی جامعه معاصر را منعکس، و دیدگاه‌های فلسفی، دینی و اخلاقی خود را بیان می‌کرد. به همین دلیل نمایش‌های تراژیک در تربیت سیاسی اجتماعی و اخلاقی شهروندان، نقش به‌سزایی داشت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 18:11  توسط مرجان  | 




فبای الاء ربکما تکذبان"...پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟

داستان روایتی است از تقلاهای یک زن، در نقش مادری با فرزندی معلول. به دلیل اثرات گاز خردل زمان جنگ، مادر، فرزندی با مشکلی ریوی به دنیا می آورد .

در این داستان با مجموعه ای از تضاد ها مواجه ایم که در کل می توان تضاد گروه اقلیت در برابر اکثریت را نمود بارز این داستان دانست.(اقلیت زنان در برابر اکثریت جامعه)  قسمت ابتدایی داستان تضاد مادر را بادرون خود و شخص دیگری به نام شوهر (پدر آتی) نشان می دهد که در نهایت خود و حس مادری پیروز از این جنگ بیرون می آید و اینک کودکی به دنیا می آید با معلولیت جسمی درگیر است.


این تضاد را می توان در تعبیری کلان فکر مرد سالار جامعه دانست و پایبندی بر داروینیسم اجتماعی و تفکر بقاء اصلح نامید. اسپنسر (1903-1820) اصطلاح بقای اصلح را به کار برد. وی با توجه به نظام سرمایه داری انگلستان بر این عقیده بود که بقای اصلح نیروی تشکیل دهنده ی ماهیت جامعه است. پدر به عنوان نماینده چنین تفکر در مقام قدرت (دیپلمات و سیاستمدار) ایستاده، و در آن سو تفکر فمنیسم مادر را می بینیم. نکته ی جالب در شغل پدر است که وی را نماینده تفکرات حساب شده و دو دوتا می داند و وی را در جایگاه قدرت و اعتبار و ثروت نشان می دهد که خود نماینده تفکر حاکم جامعه است. یکی از شباهت های فیلم هایی که در آن به بحث تقابل ماورا و دنیا پرداخته می شود (مانند فیلم های شیطان پرستی چون طالع نحس ) ، حضور عنصر فردی سیاست مدار است. در فیلم The Omen  پدر فرزند شیطان، رییس جمهور امریکاست، و دراین فیلم نیز فرزند معلولی که باید از بین برود در خانواده ی یک دیپلمات به دنیا می آید.در هر دو فیلم با آنکه دست مایه های تضادی متفاوت دارند،اما سعی بر نابودی فرزند، که  اتفاقا پسر است؛ مشاهده می شود.نهاد سیاست بستر حوادث است. در نهایت این فیلم ها پیروزی نیروهای ماوراء را شاهدیم. در میم مثل مادر آن احساس خدادادی مادر و مهر مادرانه است که در نهایت بر آن قدرت و ثروت پیروز است.و این احساس است که در نهایت پدر را به سمت کودک خود می کشاند( چه آن مرد ارمنی و چه پدر سیاستمدار) بکارگیری نماد ها و گریزهای مذهبی و تمثیلی به آموزه های دینی و اسلامی هم قابل توجه اند. علاقه مادر به آیه مبارکه « فبای الاء ربکما تکذبان» و عروسک دو فرشته ای که بر بالای گهواره کودک در مقام تمثیل آن دو فرشته محافظ کودک عمل می کنند و سخاوت کودکانه پسر که به آنها که فرشتگان زندگی خود را گم کرده اند در این داستان هدیه می کند و آنان را نویدی بر حفاظت در این دنیای گرگ و میش می دهد. حضور موسیقی در جایگزینی حس و کلام قابل تقدیر است، موسیقی مفر و پناهگاهی برای نا امنی های مادری است که با بودن و نبودن کودک شناور در وجودش می جنگد. و در نهایت عشق به موسیقی و ریختن تمام دردها در آن ، که هم مادر و هم کودک از موسیقی استفاده می کنند، باعث پیوند و امید است.
+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 16:13  توسط مرجان  | 

گوست داگ یک فیلم معمولی نیست. معنی این حرف البته این نیست که فیلم خوب است یابد. داستان مردسیاهپوست تنهایی به اسم گوست داگ که ازسلوک سامورایی ها پیروی میکند وشغل وماموریت اش آدم کشی است. اما نکته اصلی درباره گوست داگ، ایمان واعتقادی است که به کارش دارد. به هرفیلمی وهرکارگردانی باید باتوجه به ویژگی های خاص خودش نگاه کرد. پس به آدم کشی های گوست داگ هم نباید اززاویه اخلاقی نگاه کرد. دردنیای جیم جارموش(کارگردان) گوست داگ مردی است که قواعدخاص خودش رادارد ویکی ازاین قاعده ها به سرانجام رساندن هرماموریتی است که به او سفارش داده میشود. مثلا ماموریت کشتن کسی که او اصلا نمیداند طرف چه کسی است. اما طرفهای مقابل گوست داگ گروهی ازجنایتکارها هستند. نکته مرکزی فیلم تفاوت ایندودنیاست؛ مرام احترام آمیزگوست داگ دربرابر زندگی حقیرگنگسترهای دوروبرش. گوست داگ انگارازجهان اسطوره های کهن پابه این دنیا گذاشتهورقبای جنایت کارش، بخشی ازدنیای حقیر ماراتشکیل میدهند.برای یک سامورایی شیوه مرگ اهمیت بسیاردارد. اوزندگی میکند تابهتربمیرد. باورداردکه هرچه قدربهترزندگی کند، قشنگ ترخواهدمرد.اما درعوض گنگسترهای فیلم انسانهای حقیری اندکه به هرشکلی که هست میخواهند زنده بمانند. جارموش عمدا آنهارا بدبخت ومفلوک جلوه میدهد واین برخلاف تصویرقدیمی و((پدرخوانده)) وارشان درسینماست. درحرکتهای قانون شکنانه گنگسترهاشکوهی نیست واین درست همان نکته ای است که بین گوست داگ وآنه فاصله می اندازد. تفاوت بین ایندو پایانی ندارد. فکرش رابکنید وقتی گوست داگ تصمیم بگیردماشینی بدزدد، انگارهمه چیز به یک ((مراسم)) و((آئین)) روزانه میماند. آنقدرراحت سوارماشین میشودکه حتی نمیتوانیم اسم دزدی راروی این عمل بگذاریم. کارگردان فیلم کارخیلی مهمی انجام داده است. اینجا بامناسک وروح یک آئین شرقی روبه رو هستیم. آئینی که درآن چندان تاکیدی برماده نیست. اوباید ازطریق رسانه ای که بیشتربرجسم ونمودظاهری اجسام تکیه دارد، یعنی سینما، چیزی فرامادی رابه چنگ آورد وبه تماشاگرش منتقل کند. او مجبوراست ازطریق نمایش همین اجسام واقعی، آنچه درروح آئین سامورایی وجودداردراتصویرکندوبرای اینکار، روشهای مختلفی درآستین دارد. یکباردیگرفیلم راببینید. یافتن این شیوه ها یک تمرین کارآگاهی حسابی است. مثلا اینکه چطورفیلمسازصحنه های مربوط به پرنده بازی شخصیت اصلی وپروازکبوترهایش برفرازشهر رابا موسیقی ودیزالوهای متوالی، ازکاردرمی آورد. ازطرف دیگرگوست داگ چنان اطمینانی به مرگ خودش وپایان فیلم دارد که ما بعنوان تماشاگرغبطه اش رامیخوریم. اوطوری رفتارمیکندکه انگارهمه چیزرامیداند وهمین باعث فاصله افتادن بین اووتماشاگرمیشود. فاصله ای که نیازفیلم است. بازی فارست ویتاکرهم به این آرامش ویقین کمک میکند. اعتمادبه نفس ویتاکر روی پرده وطمانینه اش، به اووزن ووقاری می بخشدکه بخشی ازبارمعنایی وفرمی فیلم رابه دوش میکشد. تماشای راه رفتن اوراازدست ندهید که بشدت باریتم موسیقی وتدوین هرسکانس هماهنگ است. جیم جارموش کارگردان گوست داگ، درست مثل قهرمان فیلمش یک کارگردان معمولی نبوده است. هرچندسال یک فیلم میسازد که هرکدامشان کیفیتهای متغیری دارند. اوبافیلم "غریبه ها دربهشت" ، بعنوان یک استعداد غافلگیرکننده وارددنیای سینماشد وبعدش چندفیلم موفق دیگرساخت. مثلا "شب روی زمین" ، "قطاراسرارآمیز" ، "مردمرده" وبالاخره آخرین فیلمش که بعدگوست داگ همین امسال ساخته، "گلهای شکسته" ، که منتقدها دراروپا وآمریکا حسابی تحویل اش گرفته اند واولین باردرجشنواره کن2005 به نمایش درآمده است.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 16:12  توسط مرجان  | 

لوکاچ با ایجاد پیوند میان فلسفۀ اومانیستی ( انسان محوری ) پرولتری و هنر سترگ، اصالت را به هنری می دهد که همچون مارکسیسم سعی در به روی صحنه آوردن تمامیت انسان و انسان جامع در مجموع دنیای اجتماعی دارد. او بر این نظر است که ادبیات ( رمان به عنوان نوع غالب در هنر مدرن بورژوازی ) به عنوان شکلی از هنر سترگ نیز باید همچون انسان محوری پرولتری « انسان را در جامعیت خویش، برقراری هستی بشری در تمامیت اش، در دل خود زندگی، حذف عملی و حقیقی پژمردگی و پراکندگی هستی بشری » ( که ریشۀ این پژمردگی و پراکندگی را در طبقاتی بودن جامعه می داند ) بیان کند، و به عنوان مسائل مطرح، به آن بپردازد. و مبنای زیبایی شناسی کلاسیک مارکسیست را همین ها می داند. و از همین منظر است که لوکاچ از رئالیسم به عتوان رئالیسم سترگ راستین یاد می کند و در مورد آن بر این نظر است که « انسان و جامعه را از دیدگاهی صرفاً انتزاعی و ذهنی به نمایش نمی گذارد، بلکه آن ها را در تمامیت پویا و عینی شان به روی صحنه می آورد... رئالیسم مستلزم انعطاف پذیری، ترسیم همه جانبۀ اشخاص، زندگی مستقل انسان ها و روابط آنان با یکدیگر است... ». و همین است ارتباط دنیای متن ادبی با دنیای بیرون و واقعی؛ که بتواند انسان ها را در تمامیتشان به نمایش درآورد. و شاید بتوان گفت؛ همین است نظر جامعه شناختی ادبی لوکاچ؛ که « اصلِ هنر، دقیقاً در ناب ترین حالت خود، مجموعه ای از جنبه های اجتماعی، اخلاقی، و انسان محورانه را در بر می گیرد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 16:8  توسط مرجان  | 

در این قسمت سعی شده است علاوه بر نظریات ژاک لنار، مطالب دیگری در توضیح نظریات گلدمن در خصوص آفرینش ادبی ذکر شود.

بیشینۀ اگاهی ممکن، مقوله ای است جامعه شناختی که بنیاد نظریۀ گلدمن در این مورد را تشکیل می دهد. بنابراین ابتدا ضروری به نظر می رسد که این مفهوم و موارد مربوط به آن تشریح شود.

_ آگاهی ممکن و اگاهی واقعی

گلدمن میان آگاهی ممکن و آگاهی واقعی تفاوت قائل بود. همچنان که مارکس به این تفاوت اشاره کرده بود : مارکس در بخشی معروف از کتاب خانوادۀ مقدس به آن استناد می کند و توضیح می دهد که نباید اندیشۀ این یا آن کارگر را یا حتی مجموع طبقۀ کارگر را در لحظه ای معین با اگاهی طبقاتی راستین که با منافع واقعی طبقۀ کارگر سازگار است یکی دانست. این آگاهی راستین عبارت است از : اگاهی به رسالت تاریخی پرولتاریا : نگرش واقعی یک طبقه، آن گونه که در موقعیتی معین پدیدار می شود، حاصل شماری از متغیر هایی است که ممکن است در پی دگرگونی این موقعیت، دگرگون یا محو شوند.در مقابل آگاهی ممکن یا بالقوه، با سرشت طبقۀ اجتماعی و با ذات موجودیت طبقاتی او گره خورده است و فقط هنگامی دگرگون یا محو می شود که طبقه دگرگونی اساسی یابد یا محو شود. امکان دارد آگاهی واقعی از آگاهی ممکن و بالقوه دور شود، از ایدئولوژی دیگر طبقات تأثیر پذیرد و به ویژه در وضعیت بحرانی به آنها نزدیک شود. تردیدی نیست که رابطۀ میان این دو شکل از آگاهی، در طبقات اجتماعی مختلف و نیز در درون هر طبقه، تغییر می کند.( « گلدمن، لوسین...[ و دیگران ] ، جامعه، فرهنگ، ادبیات، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ، تهران: نشر چشمه، 1376 )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 16:7  توسط مرجان  | 

باید کتاب را بست

باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد...

گل را نگاه کرد ابهام را شنید

باید به ملتقای درخت و خدا رسید...

باید دوید تا ته بودن

جایی میان بی خودی و کشف...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 14:13  توسط مرجان  |